گفتم نرو با رفتن ، هیچی درست نمی شه
بمون ، بمون به فکر چاره باش
به فکر ساختن زندگی ، دوباره و دوباره باش
گفتم نگفتم ، نگو نه
تنهات نذاشتم ، نگو نه
این رو خودت هم می دونی
دوست که داشتم ، نگو نه
بمون شکوفه وا شه
از خواب ، زمونه پا شه
بمون ، بمون بزار حرف بزنیم
یه راه تازه ای هست
شاید ، شاید نصیب ما شه
گفتم نگفتم ، نگو نه
تنهات نذاشتم ، نگو نه
این رو خودت هم می دونی
دوست که داشتم ، نگو نه
رفتن یک راه کهنه هست
راهه نه واسه هر کس
بمون ، بمون بزار حرف بزنیم
یه راه تازه ای هست
شاید ، شاید نره به بن بست
گفتم نگفتم ، نگو نه
تنهات نذاشتم ، نگو نه
این رو خودت هم می دونی
دوست که داشتم ، نگو نه
پاییزه اگر زندگیمون ، بازم بهاریش می کنیم
پنجمین سالگرد استاد زنده یاد حسین منزوی (همین ۱۶ اردیبهشت)

وقتی که خواب نیست،ز رویاسخن مگو....آنجا که آب نیست،ز دریاسخن مگو
پائیزهابه دور وتسلسل رسیده اند......ازباغ های سبزشکوفا،سخن مگو
دیری است دیده غیرحقارت ندیده است.....بیهوده ازشکوه تماشا،سخن مگو
یادازشراب ناب مکن،آتشم مزن.....خشکیده بیخ تاک،حریفا!سخن مگو
چون نیک بنگری،همه زو بیوفاتریم....بامن ز بیوفایی دنیا،سخن مگو
باآن که بسته است به نابودی ات کمر.....ازمهر وآشتی ومداراسخن مگو
آری هنوزپاسخ آن پرسش بزرگ......باشام آخراست ویهودا،سخن مگو
این باغ مزدکی است،بهل باغ عیسوی....حرف ازبشربزن،زچلیپاسخن مگو
ظلمت صریح باتوسخن گفت،پس تو هم.....باشب به استعاره و ایما،سخن مگو
خورشیدمابه چوبه ی اعدام بسته شد......ازصبح وآفتاب دراین جاسخن مگومگو

