تبليغاتX
شعرهای ناب ناب

                                  سلام بر غم

من دلم میخواهد به کودکی باز گردم،به بچگی دوران شور و سادگی ،در آن دوران که خوشبختی در پرواز پروانه ها بود ،در آن روزها که همۀ دیوارها رنگی بود در آن دورانی که عشق من باران بود فکر می کردم وقتی خداوند باران ببارد دل انسانها هم از بغض و کینه صاف میشود ،در یک کلام دورانی که زندگی سفید بود نه مثل الان که قهوه ای سوخته است.بعضی اوقات یا بهتر بگویم همۀ اوقات دیوار خانه بسان یک الماس شیشه ای تیز می ماند که این الماس تنم را زخمی نموده .این روزها هیچ وقت هیچ وقت فراموش نمی شود. خواستم خواستم اما نشد .من بودم جون بودم دیدم و چون دیدم باید بگویم.این دیوارها همه سیاه است.بیقراری در این سطرهای خاکستری موج میزند.در چنگال افکار هراس انگیزبودم ،مادرم گریه کرده بود.ای بابا چه موجوداتی هستند این مادرها چه عاشقان بیعاری هستند این مادرها .برای مادربزرگم خواندم:

مادر بزرگ گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظربند سبز را که در کودکی بسته بودی به بازوی من

مادر بزرگ من تکه تکه از دست رفته ام در روز روز زندگانیم

***

مادرم مرا در آغوش گرفت من گریه کردم او هم گریه کرد ،بعدها عمه ام گفت این یک غده شده روی دلم.

در کوچه باد می آمد و این اول بدبختی و ویرانی است.همانند برگ زردی در بهار راه افتادیم.شب بود –ستاره های زیادی در آسمان بود اما هیچکدام به ما چشمک نمی زد مردم سرگرم جشن وشادی بودند ما رفنیم رفتیم- وباز هم مادرم گریه کرد. من گفتم زمستان است زمستان....

با خدا درد دل کرد گفت خدایا مگر من بندۀ بدی بودم خیلی ساده اند فکر میکنند جوابی حاصل می شود.

حالا شما هم برای من دعاکنید تا به کودکی بازگردم،اما نه نه –با چشمانم که تنها یادگار کودکی ام است باز میگردم آیا دوباره مادرم مر اخواهد شناخت؟!...

نوشته شده توسط محمودی در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 6:32 | لینک ثابت |

غریب

مادربزرگ
 گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
 خمره دلم
 بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
 من چشم خورده ام     

 من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم 

 


                                    
 

نوشته شده توسط محمودی در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ساعت 5:52 | لینک ثابت |

خاطره

با گریه های یکریز
یکریز
مثل ثانیه های گریز
با روزهای ریخته
در پای باد
با هفته های رفته
با فصل های سوخته
با سالهای سخت
رفتیم و
سوختیم و
فروریختیم
با اعتماد خاطره ای در یاد
اما
آن اتفاق ساده نیفتاد

 

نوشته شده توسط محمودی در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 3:47 | لینک ثابت |
همه رفتن ، كسي دور و برم نيست
چنين بي كس شدن در باورم نيست
*

همه رفتن ، كسي با ما نموندش
كسي حرف دل ما رو نخوندش
همه رفتن ، ولي اين دل ما رو
همون كه فكر نمي كرديم ، سوزوندش
**

خيال كردم كه اين گوشه كنارا
يكي داره هوا ي كار مارو
يكي هم اين ميون دلسوز ما هست
نداره آرزو آزار مارو
كه كار ما از اين هم باشه بدتر
يكي داريم در اين دنيا ي محشر
يكي داريم كه از بنده نوازي
زند هر چند گاهي تقه بر در
***

كه حاشا تقه يي بر در نخورده
كه آيا زنده ايم يا جون سپرده
كه حاشا صحبتي ، حرفي ، كلامي
كه جزو رفته ها ييم ما نمرده
عجب بالا و پايين داره دنيا
عجب اين روزگار دلسرد از ما
يه روز دور و برم صد تا رفيق بود منو امروز ببين تنهاي تنها


نوشته شده توسط محمودی در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت 2:35 | لینک ثابت |
 

وقتي نگاه مي كردم


از گل به خار رسيدم


با خود گفتم


پروردگارا

چه فلسفه يي ست


در اين همسايگي


و چه حكمتي ست در اين بيگانگي

نوشته شده توسط محمودی در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 19:22 | لینک ثابت |
 

چه میهمانهای بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک می کنند

و نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به یک شمع قانع اند

و اندکی سکوت ...

 

نوشته شده توسط محمودی در شنبه دوم شهریور 1387 ساعت 3:7 | لینک ثابت |
 





Powered by WebGozar