ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
به داسهای واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
سال دیگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...
به گرداب بلا افتاده ا م یا مصطفی دستی
به بهر غم گرفتارم علی مرتضی دستی
**********************
یا ابا صالح المهدی ادرکنی
چه کسی او؟
زنی است در دوردست های دور
زنی شبیه مادرم
زنی با لباس سیاه
که بر رویشان
شکوفه های سفید کوچک نشسته است
رفتم و وارت دیدم چل ورات
چل وار کهنت وبردس بهارت
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
و این بار زنی بهیاد سالهای دور
سالهی گمم
سالهایی که در کدورت گذشت
پیر و فراموش گشته اند
می نالد کودکی اش را
دیروز را
دیروز در غبار را
او کوچک بود و شاد
با پیراهنی به رنگ گلهای وحشی
سبز و سرخ
و همراه او مادرش
زنی با لباس های سیاه که بر رویشان شکوفه های سفید کوچک نشسته
بود
زیر همین بلوط پیر
باد زورش به پر عقاب نمی رسید
یاد می آورد افسانه های مادرش را
مادر
این همه درخت از کجا آمده اند ؟
هر درخت این کوهسار
حکایتی است دخترم
پس راست می گفت مادرم
زنان تاوه در جنگل می میرند
در لحظه های کوه
و سالهای بعد
دختران تاوه با لباس های سیاه که بر رویشان شکوفه های سفید نشسته
است آنها را در آوازهاشان می خوانند
هر دختری مادرش را
رفتم و وارت دیدم چل وارت
چل وار کهنت وبردس نهارت
خرابی اجاق ها را دیدم در خرابی خانه ها
و دیدم سنگ های دست چین تو را
در خرابی کهنه تری
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
و این بار دختری به یاد مادرش
اگر تنها ترين تنها شوم باز خدا هست
او جانشين همه نداشتنهاست
نفرين ها و آفرين ها بي ثمر است
اگر تمامي خلق گرگهاي هار شوند
و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد
تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستي
ای پناهگاه ابدی
تو مي تواني جانشين همه بي پناهي ها شوي
(دکتر شریعتی)
ای آسمان بزرگ در زیر بالهای خسته ام
چقدر کوچک بودی

میزی برای کار
کاری برای تخت تختی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای سنگ
سنگی برای یاد
یادی برای یار
این بود زندگی...
الاغ های حماقت هم دیگر
علف های دانایی را
لگد نمی کنند !؟
اما هنوز؛
ما دل سنگ می شویم ،
تا آنگاه
بر روی سنگِ قلب هایمان
حقیقتِ مقدسِ عشق و دوست داشتن را
حک کنیم !؟؟
مثل مُردن یک سگ
از ترس ،
مضحک و مسخره است
*****
شعر بسیار زیبا از هنرمند ارجمند پیمان خاصی
در زندگی انسان گاه زخم هایی است که مثل خوره روح را می خورند
گاه سوراخ می کنند
گاه می شکنند
گاه ویران می کنند
و گاه از درون می پوسانند
گاه گمان می کنم این زخم ها فقط در تن من است
گاه می بینم همه جزام گرفته اند.
یکی قلب ندارد
یکی چشم
یکی دهان
یکی هم چون من هیچ
انسان این موجود عجیب
این تکرار خلقت
این یگانه
این یکتا
این منحصر به فرد
چگونه راه ها را می پیماید در حسرت های عجیب و غریب
در امتداد گذشته های از دست رفته
در ابتدای آینده ای نا موزون
این خانه روشن نیست
هرگز هم نبوده
چگونه چراغ را بر دیوارش بیاویزیم
زمانی که بینایی نیست
کورند و کر
فریاد ها همه تابه ی داغ روزگارند
آب و روغن روی آتش
می بینی؟
بی قراری در این سطرهای خاکستری موج می زند
خنده نشان آزادی نیست
آنچه اسیر است تن نیست
ذهن پوسیده از حسرت است
(به نقل از وبلاگ تکرار بودن)
