
من از چشمان خود آموختم رسم محبت را
که هر عضوی به درد آید بجایش دیده می گرید
«تقدیم به پدرانی که فرزندان خود را به دنیای فراموشی سپرده اند»
بابا منو تنها نذار،با این وجود بیقرار
ماند ز تو گر بروی طفل یتیمی یادگار
تا من نگریم زار زار ،بابا بیا بابا بیا
بازنده گشتم در قمار،بودم اگر از بازی جدا
در حیرت و اندیشه ام از دست کار روزگار
خواهم تو را دیوانه وار بابا بیا ،بابا بیا
بابا چه سخته زندگی دور از تو آغوش تو
بوی تو را دارد هنوز این آخرین تن پوش تو
بهشتم بود رو دوش تو،بابا بیا بابا بیا
از یاد خود بردی مگر سیمای معصوم مرا
رفتی ولی جایت هنوز خالی بود در این سرا
یاد آوری دردانه را،بابا نمی دانی چه ها از دوری تو می کشم
دستی دگر نمی کند با گرمی اش نوازشم
این گشته تنها خواهشم بابا بیا ،بابا بیا
بی تو شدم در زندگی غریب و هم بی خانمان
بهر خدا بشنو تو هم آواز این آوازه خوان
تا من نسوزم در نهان بابا بیا، بابا بیا
بابا چه ها کردی که من تنها تو را خواهم زجان
برگرد و شادم کن دگر تا زنده ام پیشم بمان
قدر وفای من بدان
بابا بیا ،بابا بیا ...
كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوفه دويدم
مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم
چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم
بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم
نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم
جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم
به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم
وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟
گویند خدا همیشه با ماست
ای غم نکند خدا تو باشی
دوستان و همراهان
یک سوال از شما دارم، خواهش می کنم حاشیه نرید ،کلیشه ای هم جواب ندید
حکایت دوران مدرسه نشود که می گفتند علم بهتره یا ثروت ، می گفتیم علم ولی می دانستیم ثروت بهتره
سوال من از شما:
خدا را دوست داری؟
فردمنش
چه بی دلیل چه با دلیل، علاجا همه علیل، امیدا، همه عبث
بالاتر از سیاهی صدبار بدتر از مرگ، احساسو، عشو، وحشت، با خشمو غصه در جنگل
یلدا شبی بلندو،نور امید بی رنگ
زانوی غم درآغوش، صدبار بدتر از مرگ، یلدا شبی بلندو، نوره امید بی رنگ
جامی که خورده بر زمین، با دستهای آهنین، بغضی شکسته درگلو، مهری شکسته در جوین
پندارها بریده، معیارها شکسته، تیره خلاص خوردیم، نه زنده ایم نه مردیم
نه روزنی نه نوری، چه کوله راه دوری، با حرمتی شکسته ته مانده غروریم
نه روزنی نه نوری، چه کوله راه دوری، میخوام نریزه اشکام، اما آخه چه جوری
در مهمانیه ما احریمنا نشستن، قفله دهانمان را، بستندو، هم، شکستند
آمالو آرزو را، صبحی، به دار، بستن

نفس سرد مرگ را بر گردنم احساس می کنم
گاه به سرم می زند خانه را به آتش بکشانم
تا اورا بسوزانم!

واسه منی که دلتنگم از زندگی دلگیرم
بهتره سفر کردن وگرنه اینجا میمیرم
در گذر از هر گذری
خبر نبود از خبری
نه زنده بود زندگی
نه مرگ را بود اثری
نه ارزش گلایه ای
نه فرصتی به چاره ای
چه میتوان دوا نمود به قلب پاره پاره ای
از هیچ راه افتادم دلو به جاده ها دادم
از یاده همه رفته سردرگم و آشفته
نه در گذرگاه کسی
نه جنبش خار و خسی
نه پر زدن در قفسی
نه منتظر همنفسی
گفتم از چه میترسی
آخرش یه راهی هست
آخرش مگه رنگی
بدتر از سیاهی هست
بدتر از سیاهی هست
سهم دل ما این بود آلوده و بیهوده تا بوده همین بوده
نه روسفید پیش یار
نه سرفراز در دیار
ببین چگونه گم شد این
سواره عشق در غبار
راه افتادم و هی رفتم شاید دلم کمی واشه
به عشق ایکه یه جور امروز زود بگذره فردا شه
به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه


عجب عمرا تموم شد که دور از هم حروم شد
چه خاطرات شیرینی که مونده و نا تموم شد
زندگی بیشترش سوختن است درس آموختن است
یک برادر دارم واسه من دیوارش از همه کوتاهتر است
توی روزای گرفتاری و تنگدستی من
زندگی زندگی انتظاری ست که آدم ز برادر دارد
زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی
زندگی فانوسیست لب دریای خیال آویزان
میتوان آنرا دید و نه بیش روشن است
اما به اندازهء خویش
زندگی تابلوئی ست نیمهء راه
که ز سر منزل مقصود خبر میارد
کار او هشدار است گر مسافر رهش بیدار است
زندگی تجربهء تلخ فراوان دارد
دو سه تا کوچه و پسکوچه و اندازهء یک عمر بیابان دارد
زندگی زندانی ست که در بیشتر از زندانی زندانبان دارد
زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی
زندگی دین بزرگی ست که بر گردن ماست
با زهم هماهنگم کن استاد
گاه حجم یک کلاغ
کنتراست یک تابلو را حفظ می کند!


