آوار رنگ
هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند
چوپان ذهن
گله های خاطره را
به چرا آورده است
و دلم نی لبکی است که غروبها می خواند
محزون و دلنشین
کسی آواز نی مرا نمی فهمد
کسی بغض ها و دردها را نمی بیند
ستاره های خاطره ام می گریند
کسی اشک ستاره را نمی بیند
دل من محفظۀ تنگی از خاطرات است
صد قدم به سوي ويراني
زندگيام پر از اين لحظههاست
و من اسير اين لحظهها
لحظههاي هيچ
لحظه هاي پوچ
لحظههايي كه مرا از دست زندگي گرفتند
و به مرداب فريب بردند
چيزي به فرو رفتنم نمانده
چيزي به تمامشدنم نمانده
در سايه سنگيني كه بر روي زندگيام افتاده
وزش نابودي را ميبينم
و از نزديك دستها
صداي طبل بيهودگي را ميشنوم
كه با طپش قلب من ميآميزد
و در اين آميزش حسي هست
قديمي و آشنا
حس تنهايي و غربت و انتظار
حس تنهايي و غربت و انتظار
اين وزش نابودي است يا ضربان قلب وحشت
كه بر سقف زندگيام ميوزد
چيزي به فرو رفتنم نمانده
چيزي به تمام شدنم نمانده
تلاش بيهوده اي است تو را از خود داشتن
تلاشي بيهوده
مثل دست و پا زدن در مرداب
مثل بيداري بعد از مرگ
تلاشي بيهوده مثل رو بوسي ماه با خورشيد
مثل فشردن دستهاي روشنايي
تلاش بيهودهاي است تو را از خود داشتن
تلاشي بيهوده
من در نهايت حوصله نشستهام
تا تو به خود آيي و مرا طلب كني
جستجو كن مرا جستجو كن مرا
كه من در يك قدمي تو ايستادهام
و گم نيستم
نگاه كن از وراي نيستي
تا نبض هستي
در كنار تو ايستادهام
نگاه كن
نگاه كن از آن سوي سرزمين نامعلوم
تا اين سوي دشت آشكار
در كنار تو ايستادهام
نگاه كن
به كجا ميروي
به كجا ميروي
كه در انتهاي راه كسي جز من در انتظارت نيست
نگاه كن
از وراي نيستي
تا نبض هستي
در كنار تو ايستادهام
از آن سوي سرزمين نامعلوم
تا اين سوي دشت آشكار
در كنار تو ايستادهام
سبز و سرشار
در كنار تو ايستادهام
و سايهاي نيستم از خاطري دور
به كجا ميروي
تمام شب
در انتظار طلوع خورشيد
ذرات تاريكي را شمردم
تمام شب
تمام شب
در انتظار طلوع خورشيد نشستهام
تا به من بگويد
با عشق تو چه بايد كرد
و بهاي با تو بودن چيست
كه دل بريدن جواب حل اين معما نميباشد
و از خود گذشتن اتفاق ديرينهاي است
تلاش بيهودهاي است تو را از خود داشتن
تلاش بيهوده
نقاشي كن عكس خورشيد را
و در پشت پنجره سرد تنهاييم بگذار
تا كه بر من بتابد
و روح يخبستهام را حرارتي جاودانه بخشد
بر برگ سفيدي به سفيدي قلب پاك مهربانت
نقاشي كن امواج آبي دريا را
تا ماهي كوچك قلبم
در آن آرامش آبي
از حس بيتابي رها گردد
نقاشي كن عكس چابك عشق را
تا مرا ببرد
ببرد به
آنجايي كه فقط تو باشي و من باشم و عشق و نور
برايم نقاشي كن
نم نم باران را
تا شورهزار خشك دلتنگيام
دشتي سرسبز گردد آشيان شقايقها
نقاشي كن سايهبان امنيت را
تا در زير آن ببافم فرشي از جنس آرامش
و بنشينم
بنشينم در انتظار تو
بر برگ سفيدي به سفيدي قلب پاك مهربانت
نقاشي كن عكس خوشبختي را
و بر ديوار زندگيام بياويز
نقاشي كن كوهي بلند را
تا بر قله آن كوه بلند
در گوش آسمان بخوانم
كه آه .....
من چقدر خوشبختم
خوشبخت
نقاشي كن عكس خورشيد را
و در پشت پنجره تنهاييام بگذار
تا بر من بتابد
و روح يخبستهام را
حرارتي جاودانه بخشد
نقاشي كن كوهي بلند را
تا بر قله آن كوه بلند
در گوش آسمان بخوانم
نقاشي كن عكس خورشيد را
كوهي بلند را
و اسب چابك عشق را
تا مرا ببرد
ببرد به آنجا كه
فقط عشق و نور باشد و تو باشي و من باشم
<<مسعود فردمنش>>
تازه از راه رسيدي ناشناسي تو هنوز
تو فقط خنده ما را ديدي
گر چه چون ما پي نابودي خود مي گردي
گر پي سوختني عاشق چشم به در دوختني
با ما بمان با ما بسوز
تازه از راه رسيدي ناشناسي تو هنوز
بشنو از ما اين نصيحت شعر رفتن ساز كن
تا پرو بالت نسوخته شاپرك پرواز كن پرواز كن
که روز مرگ خود را جشن میگیرم
این وبلاگ به مدت طولانی تعطیل شد.
خداحافظ
پرواز با تو باید گر پرشکسته در باد
آغاز هر کجا شد پایان هر کجا باد
چه باید گفت اگر دل یار ما نیست
اگر عشقی دگر در کار ما نیست
نباید مرد و از بودن جدا شد
که باید دست به دامان خدا شد
که باید همتی کرد ، قصه ای گفت
سکوت شهر را باید بر آَشفت
برای دیگران باید بگوییم
برای دیگران باید بروییم
برای دیگران در کوره راهها
جلو افتاده و ره را بجوییم
اگر از ما گذشت و پیر گشتیم
اگر در انتهای سرگذشتیم
جوان دلدادگان باید بمانند
برای یکدگر سر در گریبان
بگیرند و بگریند و بخوانند
پرواز با تو باید گر پرشکسته در باد
آغاز هر کجا شد پایان هر کجا باد
با تو، حكايتي دگر، اين دل ما بسر كند
شب سياه قصه را هواي تو سحر كند
از گذر سينه ما،يار دگر گذر كند
كور شوم جز تو اگر زمزمه اي دگر كند
مجرم آزاده منم ، تن به جزا داده منم
قاضي درگاه تويي ، حكم سحر گاه تويي
مقصد و مقصودم تويي ، عشقم و معبودم تويي
از تو حذر نميكنم ، سايه مگر سفر كند
توبه نمي كند اثر ، مرگ مگر اثر كند
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیر گرفتار
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بد تر نشه رسوایی ما
که تنها تر نشه تنهایی ما
که کاره ما گذشته از شکایت
هنوز هم بایبندیم دررفاقت
می ریزه تو خودش دل غصه هاشو
آخه هیچ کس نمیخواد قصه ها شو
کسی جرمی نکرده گر به ما این روز ها عشقی نمیورزه
بها یی داشت این دل بیشتر ها که در این روزا نمی ارز.


<<تقدیم به دوستداران استاد مسعود فردمنش:>>
میگن كلاغ قارقاری!
تو رو چه به باغ درباری
سكه نداری دون میخوای!
عاشق مهربون میخوای!
خوش بود دلم دوستم داری؛
میگن که تو حق نداری
یه دل خوشی داشتم؛ اونم؛
ازم گرفتن اجباری...
پیغوم رسید كه اون ورا
جا نیست واسه كوچیكترا
آهای كلاغ دیوونه! اونجا جای بزرگونه...
خوش بود دلم، یكی هست؛
یه عمر میشه به پاش نشست
به پاش نشست و مُرد براش
قارقاری كرد تو سرسراش
به هر دری زدن كه تا
با هم نباشیم ما دو تا
میگن باید فرار كنم
دلمو آخه چكار كنم!؟
پیغوم رسید كه اون ورا
جا نیست واسه كوچیكترا
برو این ورا پیدات نشه!
كسی عاشق صدات نشه!
آهای كلاغ دیوونه!
اونجا جای بزرگونه...
من به دنبال اتاقی خالی روزها می گردم
تا از اینجا بروم
من به دنبال اتاقی خالی،کز دل پنجره اش
عطر گل بوته شبنم زده یی می گذرد
کز دل پنجره اش
ناله و سوز نی غمزده یی می گذرد
روزها می گردم تا از اینجا بروم
من به دنبال گلیمی ساده
سقفی از چوب و حصیر
سر دری افتاده
من به دنبال هوای خنک آزادی
و دری، پنجره یی باز به یک آبادی
روزها می گردم تا از اینجا بروم
من به دنبال هوایی نه چنین آلوده
روزگاری نه چنین افسرده
روزهایی نه چنین پژمرده
روزها می گردم تا از اینجا بروم
من به دنبال اتاقی خالی روزها می گردم
کز سر کوچه آن
جوی آبی ، چشمه یی می گذرد
که مرا عصر به عصر به تماشا ببرد
کاش که پیرزنی صاحب یک بز پیر
با دو تا مرغ و خروس
و سگی بازیگوش
کاش همسایه دیوار به دیوار اتاقم باشد
کاشکی توی حیاطش باشد
دو سه تایی از درختان بلند
چندتایی نارنج
و چناری که کلاغی هر روز
به سراغش برود
و من هر روز به عشق گل روشان بروم
پنجره را باز کنم
غلام بجه مکتبی جاهل مسلک و ساده دل روزی از استاد پیر خود اجازه گرفت تا بجای قرائت انشا شکو و شکایت خود را از سرنوشت نابسامان خود بیان کند و استاد پیر با این تقاظای جسورانه وی موافقت کرد:
کسی اومد که حرف عشق و با ما زد دل ترسوی ما هم دل به دریا زد
به یک دریای طوفانی دل ما رفته مهمانی چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست
ی عمری راه و در قدرت ما نیست باید پارو نزد وا داد،باید دل رو به دریا داد
خودش میبرتت هر جا دلش خواست به هر جا برد بدون ساحل همونجاست
به امیدی که ساحل داره این دریا به امیدی که آروم میشه تا فردا
به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره به عشقی که نمی بینی شباش بی ستاره
دل ما رفته مهمانی به یک دریای طوفانی باید پارو نزد وا داد ، باید دل رو به دریا داد
می خشکه آب دریاها،
خراب میشه همه راهها،
اگه کشتیم ما امروزُ ،
می میرن همه فرداها...
قیامت میشه ما با هم نباشیم.
نمی چرخه فلک از هم جدا شیم...
دیگه روزی نمی مونه که شب شه؛
دیگه عاشق کجاست تا جون به لب شه...
همه رودخونه ها بی آب،
شکسته قامت مهتاب،
برای این دل عاشق،
تموم زندگی در خواب...
تموم جنگلا خالی،
یا سیل برده یا خشکسالی،
غم گلهای خشکیده،
ز هم دنیا رو پاشیده...
می افته چرخ از گردون،
میره خورشید توی زندون،
می ریزن سنگا از کوهها،
بوی غم میده شب بوها...
قیامت میشه ما با هم نباشیم.
نمی چرخه فلک از هم جدا شیم...
زمین و آسمون دور میشن از هم،
میشینه گرد غم،
بر روی عالم...
زمان و ساعتش وا می استه از کار؛
طبیعت از طبیعت میشه بی کار،
دیگه روزی نمی مونه که شب شه،
دیگه عاشق کجاست تا جون به لب شه...
نمی بینم، دیگه قشنگیا رو
سیاه می بینه چشمام، رنگیا رو
به چشم من که اینجوره...
تو که نیستی چشام کوره
مث آب رو آتیشه؛
تو باشی دنیا خوب میشه...


