همه رفتند کسی دور و برم نیست
چنین بیکس شدن در باورم نیست
نگار من رفتی تو از کنار من
وای از من و این دل بیقرار من
رحمی کن ای خدا به روزگار من
دل ناگرونم که ز یادت برم
نمیره این غصه دیگه از سرم
یادم بمون ای مهربون
یه وقت نشی نامهربون
همه رفتند کسی با ما نموندش
کسی خط دل ما را نخوندش
همه رفتند ولی این دل مارا
همون که فکر نمیکردیم سوزوندش
شبا که تنها توی راهی
محو نگاه اون ستاره هائی
یادت باشه که یارت
یه گوشه ای نشسته تو تنهائی
حرفات همش حرف از دوستت دارم بود
چشات میگفت دلت گرفتارم بود
چشات میگفت دلت گرفتارم بود
یادم بمون یه وقت نرم ز یادت
یادت باشه یادت باشه
کی بود که هی عشقو نشون میدادت
شبا که تنها توی راهی
محو نگاه اون ستاره هائی
یادت باشه که یارت
یه گوشه ای نشسته تو تنهائی
دل ناگرونم که ز یادت برم
نمیره این غصه دیگه از سرم
یادم بمون ای مهربون
یه وقت نشی نامهربون
حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از انکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
ای...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود
ای زاده ی حق پشت اصالت
در مکتب عشاق اگر این بود جوابت
لعنت به تو و ذات خرابت
ای شناگر قابل تو آب نمی دیدی
بازیچه شب گردان مهتاب نمی دیدی
ای زاده ی حق پشت اصالت
تفسیر تو این بود اگر از اصل نجابت
لعنت به تو و ذات خرابت
اینک تو و این مرداب
اینک تو و این مهتاب
بیداری اگر این است
رفتیم دگر در خواب
ای کرم بدن شب تاب
به به چه قشنگی تو در این نقش بر آبت
لعنت به تو و ذات خرابت
رفتیم و از این رفتن بسیار تو را بخشید
آزادی و قلب تو بر رفتن ما خندید
آن تازه رس نوبر گر حال مرا پرسید
گو شکر خدا گفتم و راضی ز ثوابت
لعنت به تو و ذات خرابت
بر اصل و نسب بالید ای اصل و نسب عالی
ای کاش نبینی تو آن روز که پامالی
ای عاشق پوشالی اینک تو و جولانگه مستان شرابت
لعنت به تو و ذات خرابت
ای عاشق پوشالی گفتم که گلی افسوس
پا تا به سرت خاره ای بی خبر و مدهوش
این مستی پیروزی چند است و نه بسیاره
سقای هزار تشنه ی آواره
سیراب شدند جملگی از آب سرابت
لعنت به تو و ذات خرابت
در آیینه ات بنگر حیوان صفتی بینی
حاشا مکن این باور این دست تو نیست اینی
این است ترازوی عدالت
تو پادشه مکر و رضالت
ارزانی آن تازه رس خوش قد و قامت
تو پیشکش و قصه ی ما هم به سلامت
ای زاده حق پشت اصالت
تفسیر تو این بود اگر از اصل نجابت
لعنت به تو و ذات خرابت
پایان سخن بشنو این غائله شد از نو
در مکتب عشاق اگر این بود همه صبر و قرارم
گر حوصله این بود وچنین پا به فرارم
این گونه اگر گربه صفت بودم و حاضر به جوابم
لعنت به من و عشق و بر این ذات خرابم
اینک تو و این مرداب اینک تو و این مهتاب
بیداری اگر این است رفتیم دگر در خواب
ای کرم بدن شب تاب
به به چه قشنگی تو در این نقش بر آبت
لعنت به تو و ذات خرابت
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند بس تیر که در چله این کهنه کمان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود ... گنجی است که اندر قدم راهروان است
این شعر را به همه دوستانی تقدیم می کنم که به آنچه خواسته اند رسیده اند ، تا مبادا از حرکت بایستند ، و آنان که به آنچه می خواسته اند نرسیده اند ، تا مبادا که غمگین باشند که اگر از حرکت نایستند به گوهر مقصود خود خواهند رسید
تک و تنها بودم ، اما، تو رو تنها نمی زاشتم
چه سفرها با تو کردم ، چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم اما ، به هوای تو نمردم
من تموم قصه هام قصه توست !
اگه غمگينه اون از غصه توست !
يه دفعه مثل يه آهو توي صحراها رميدي
بس كه چشم تو قشنگ بود گله گرگو نديدي
دل نبود توي دلم تو رو گرگا نبينن
اونا با دندون تيز به كمينت نشينن
الهي من فداي تو ! چكار كنم براي تو
اگه تو اين بيابونا خاري بره به پاي تو
يه دفعه مثل پرنده قفس عشقو شكستي
پر زدي تو آسمونا رفتي اون دورا نشستي
دل نبود توي دلم گم نشي تو كوچه باغا
غروبا كه تاريكه نريزن سرت كلاغا
نخوره سنگي به بالت ، پَرت نشه فكر و خيالت
من تموم قصه هام قصه توست !
اگه غمگينه اون از غصه توست !
يه دفعه مثل يه گل رفتي تو دست خزون
سيل بارون و تگرگ ميومد از آسمون
بردمت تو گلخونه كه نريزه رو سرت
كه يه وقت خيس نشه يخ كنه بال و پرت
نشكني زير تگرگ نريزه از تو يه برگ
من تموم قصه هام قصه توست !
يه دفعه مثل يه شمع داشتي خاموش مي شدي
اگه پروانه نبود تو فراموش مي شدي!!!
آره ! پروانه شدم که پرام سوخته شه
تا آتيش دل تو به دلم دوخته شه
كه بسوزه پر و بالم كه راحت بشه خيلام
دارم از تو مي نويسم ، تو كه غم داره نگات
اگه دوست داشتي بگو تا بازم بگم برات
اگر ماه بودم به هر جا که بودی سراغ تو را از خدا می گرفتم
اگر سنگ بودم به هر جا که بودی سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر لب بام من می نشستی
اگر سنگ بودی به هر جا که بودم مرا می شکستی،مرا می شکستی
هر ضربه انگشت اون بر سینه خنجر می زنه
از غم نمی پرسی چرا ای بی وفا رسم وفا
غم با همه بیگانگیش هر شب به من سر می زنه
نه عشقی داره تو کارش نه مهری داره بازارش
تو که سکه نبودی یار بودی
به ظاهر مونس و غمخوار بودی
مرا گمراه کردی وای بر من
تو هم افسونگر و مکار بودی

