چاره مرگ نه کاریست حقیر
زنده را دل نشود از جان سیر
گر چه از عمر دل سیری نیست
مرگ می آید و تدبیری نیست
----------------------------------------------
قصه تنهایی و غربت و انتظار
این وزش نابودی است یا ضربان قلب وحشت
که بر سقف زندگی ام میوزد
آه چه بگویم چرا که چیزی به فروریختنم نمانده
چیزی به تمام شدنم نمانده(جشن مرگم بر پاست)
«(مسعود فردمنش-حکایت هفتم )»
وقتي كه پشتت خاليه ،يا تكيه گات پوشالي
حتمي زمينت ميزنند، اميدتم خيالي
با اين چيزايي كه ديدم ،ترسم گرفته ترسيدم
دلم ميخواد زار بزنم ،سرم و به ديوار بزنم ،
زمين و زمون بدوزم،گر بگيرم تا بسوزم
ي دل دارم كارش شكستن شده
كار ديگش تنها نشستن شده
من كه تو لاك خودم بودم
نميديدي كه هر روز
سرخاك خودم بودم
دلم ميخواد زار بزنم ،سرم و به ديوار بزنم ،
زمين و زمون بدوزم،گر بگيرم تا بسوزم
غلام ،بچه مكتبي جاهل مسلك بغض آلود و پريشان حال روزي از استاد پير خود اجازه گرفت تا بجاي قرائت انشا شكوه و شكايت خود را از روز و روزگار و سرنوشت نابسامان خويش براي بچه ها بيان كند و استاد پير با اين تقاظاي جسورانه او موافقت كرد:
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
روزگار باز داري چوب لاي چرخم مي زاري
روزگار باز داري سر به سر اوقات تلخم مي زاري
روزگار اين دفعه وا نمي دم
يا بايد حق و حسابم رو بدي يا به اين مفتي بهت را نمي دم
روزگار كاري نكن كه تار و مارت بكنم
كه فقط با دوتا خط پيش همه بي اعتبارت بكنم
مي دوني اين دفعه بد جوري دلتنگم و مي لنگم دارم خودم و به زور و ضرب آبرو مي كشم
د ،وا بده كه وا ندم
اين دفعه رو تو را بده كه را ندم
همتي كن به موي مرتضي علي
كه اين دفعه زائو به وقت زا نره
جشني به پا كنيم و باز
گوسفند قربوني ما به مجلس عزا نره
اي روزگار عبد و عبيد و چاكرم!
الهي قربونت برم
بدم به اين تنور ما كه سرد و خاكستريه
دعواي ما حرفيه و ستيز ما سر سريه
خودت كه بهتر ميدوني
تو روزگاري بهت نمي رسه كه زور ما
بدم به اين تنور ما كه سرد و خاكستريه
همتي كن به موي مرتضي علي
كه اين دفعه زائو به وقت زا نره
«بعد از پايان نامه غلام استاد پير برخاست دستي بر شانه غلام زد و بر روي تخته سياه نوشت:بچه ها هر كس در زندگي سرنوشتي دارد با سرنوشت خويش بسازيد و در مواقع گرفتاري محكم و استوار باشيد.»
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
با نهایت تاسف مطلع گرديديم كه يكي از پر آوازه ترين شاعران ايران دكتر قيصر امين پور دار فاني را وداع گفت.ضمن تسليت اين مصيبت بزرگ به جامعه ادبيات ايران شعري از آن زنده ياد را با هم مررور ميكنيم:
در كتاب چار فصل زندگي
صفحه ها پشت سر هم ميروند
هر يك از اين صفحه ها يك لحظه اند
لحظه ها باشادي و غم ميروند
آفتاب و ماه يك خط در ميان
گاه پيدا گاه پنهان ميشوند
شادي و غم نيز هر يك لحظه اي
برسر اين سفره مهمان ميشوند
گاه اوج خنده ما گريه است
گاه اوج گريه ما خنده است
گريه دل را آبياري ميكند
خنده يعني اينكه دلها زنده است
زندگي تركيب شادي با غم است
دوست دارم من اين پيوند را
گر چه ميگوييند شادي بهتر است
دوست دارم گريه با لبخند را
مرحبا چه قلب سنگی داشتی تو،
چه دل شهر فرنگی داشتی تو،
مرحبا با این همه عشق و وفا،
چه دل زبر و زرنگی داشتی تو،
به خیالم که تو شاه پریونی،
با وفایی،خوبی پاکی،مهربونی،
به خیالم که اگر وفا کنم،
قدر این مهر و وفا رو تو میدونی،
به خیالم که تویی عصای پیریم،
توی دستات،دستای منو میگیری،
به خیالم که در این عهد جوونی،
لحظه ای رو بی وجودم نمی مونی،
چه خیال پوچی و چه فکر محالی،
همه قصه ، همه رویا ، همه واهی
نمی دونم نمیدونم چه دردی داری ای دل که هر شب تا سحر بیداری ای دل !
گلت را شا گلت را شاید از غم ها سرشتند که از خود هم تو در آزاری ای دل !
***********************
تصورهای باطل نقش زد آينده ما را
به تصويري مجازي خط كشيد آيينه ما را
رفاقتها محبتها چه رازی با سرابی بود
گذشته لحظه هاي عشق ما آشفته خوابي بود
غرورم را لباست میکنم باز التماست ميكنم تا وقت ديدا
دو چشمم فرش پايت ميكنم ،جانم فدايت ميكنم من را نيازار

