
ای وطن ای ریشۀ من
دلم از تنهایی تو حتی یک نفس جدا نیست
گله سر کن که می دونم گله هات یکی دو تا نیست
ای وطن ای ریشۀ من ! عشق من اندیشۀ من !
گور من گهوارۀ من ! قلب پاره پارۀ من !
بگو از اونا که رفتند ، تو رو بی صدا شکستند
بگو از اونا که موندند ، دلتو اینجا شکستند
با همه عذاب دیروز دل به فردای تو بستند
توی این روزای خوب هم می بینی که با تو هستند
اما من نه اهل سودام ، نه به فکر ترک اینجام
اهل تو از ریشه تو ، خاک تو خون تو رگهام
ای وطن ای ریشۀ من ! عشق من اندیشۀ من !
گور من گهوارۀ من ! قلب پاره پارۀ من !
دلم از تنهایی تو حتی یک نفس جدا نیست
گله سر کن که می دونم گله هات یکی دو تا نیست
دانلود این آهنگ زیبا خواننده: استاد اکبر گپایگانی (دستگاه سه گاه)
اگر داغ رسم قديم شقايق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت
پر از ردپاي دقايق نبود
اگر ذهن آيينه خالي نبود
اگر عادت عابران بي خيالي نبود
اگر گوش سنگين اين كوچه ها
فقط يك نفس مي توانست
طنين عبوري نسيمانه را
به خاطر بسپارد
اگر آسمان مي توانست يكريز
شبي چشم هاي درشت تو را جاي شبنم ببارد
اگر ردپاي نگاه تو را
باد و باران
از اين كوچه ها آب و جارو نمي كرد
اگر قلك كودكي لحظه ها را پس انداز مي كرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را
براي كسي باز مي كرد
و مي شد به رسم امانت
گلي را به دست زمين بسپريم
و از آسمان پس بگيريم
اگر خاك كافر نبود
و روي حقيقت نمي ريخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمي زد
اگر كوه ها كر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد مي ايستاد
اگر حرفهاي دلم بي اگر بود
اگر فرصت چشم من بيشتر بود
اگر مي توانستم از خاك
يك دسته لبخند پرپر بچينم
تو را مي توانستم
اي دور
از دور
يك بار ديگر ببينم
(زنده یاد قیصر امین پور)
گفتم نرو با رفتن ، هیچی درست نمی شه
بمون ، بمون به فکر چاره باش
به فکر ساختن زندگی ، دوباره و دوباره باش
گفتم نگفتم ، نگو نه
تنهات نذاشتم ، نگو نه
این رو خودت هم می دونی
دوست که داشتم ، نگو نه
بمون شکوفه وا شه
از خواب ، زمونه پا شه
بمون ، بمون بزار حرف بزنیم
یه راه تازه ای هست
شاید ، شاید نصیب ما شه
گفتم نگفتم ، نگو نه
تنهات نذاشتم ، نگو نه
این رو خودت هم می دونی
دوست که داشتم ، نگو نه
رفتن یک راه کهنه هست
راهه نه واسه هر کس
بمون ، بمون بزار حرف بزنیم
یه راه تازه ای هست
شاید ، شاید نره به بن بست
گفتم نگفتم ، نگو نه
تنهات نذاشتم ، نگو نه
این رو خودت هم می دونی
دوست که داشتم ، نگو نه
پاییزه اگر زندگیمون ، بازم بهاریش می کنیم
پنجمین سالگرد استاد زنده یاد حسین منزوی (همین ۱۶ اردیبهشت)

وقتی که خواب نیست،ز رویاسخن مگو....آنجا که آب نیست،ز دریاسخن مگو
پائیزهابه دور وتسلسل رسیده اند......ازباغ های سبزشکوفا،سخن مگو
دیری است دیده غیرحقارت ندیده است.....بیهوده ازشکوه تماشا،سخن مگو
یادازشراب ناب مکن،آتشم مزن.....خشکیده بیخ تاک،حریفا!سخن مگو
چون نیک بنگری،همه زو بیوفاتریم....بامن ز بیوفایی دنیا،سخن مگو
باآن که بسته است به نابودی ات کمر.....ازمهر وآشتی ومداراسخن مگو
آری هنوزپاسخ آن پرسش بزرگ......باشام آخراست ویهودا،سخن مگو
این باغ مزدکی است،بهل باغ عیسوی....حرف ازبشربزن،زچلیپاسخن مگو
ظلمت صریح باتوسخن گفت،پس تو هم.....باشب به استعاره و ایما،سخن مگو
خورشیدمابه چوبه ی اعدام بسته شد......ازصبح وآفتاب دراین جاسخن مگومگو
در این زندان برای خود هوای دیگری دارم
جهان گو بی صفا شو"من صفای دیگری دارم
اسیرانیم و با خوف و رجا درگیراما باز
دراین خوف ورجا من دل به جای دیگری دارم
در این شهر پر از جنجال و غوغایی از آن شادم
که با خیل غمش خلوتسرای دیگری دارم
.پسندم مرغ حق را لیک با حق گویی عزلت
من اندر انزوای خود نوای دیگری دارم
شنیدم ماجرای هر کسی نازم به عشق خود
که شیرین تر ز هر کس ماجرای دیگری دارم
اگر روزم پریشان شد فدای تاری از زلفش
که هر شب با خیالش خوابهای دیگری دارم
من این زندان به جرم مرد بودن می کشم ای عشق
خطا نسلم اگر جز اینخطای دیگری دارم
اگر چه زندگی در این خراب آباد زندان است
ومن هر لحظه درخود تنگنای دیگری دارم
سزایم نیست این زندان وحرمنهای بعد ازآن
جهان گر عشق دریابدجزای دیگری دارم.
صباحی چند از صیف و شتاهم گر چه در بندم.

امشب شده ام مست که مستانه بگریم
بگذار شبی گوشۀ میخانه بگریم
افسانۀ دل قصۀ پر رنج و ملالیست
خواهم که بر این قصه و افسانه بگریم
دامن بکش به ناز که هجران کشیده ام
نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام
شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر
پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام
از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دار
کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام
دیگر گذشته از سر و سامان من مپرس
من بی تو دست از این سر و سامان کشید ه ام
به مادرم بگویید دوستش دارم

خاطرات عمر رفته در نظرگاهم نشسته
در سپهر لاجوردی آتش آهم نشسته
ای خدای بی نصیبان
طاقتم ده
قبله گاه ما غریبان
طاقتم ده
ساغرم شکست ای ساقی
رفته ام ز دست ای ساقی
در میان طوفان
بر موج غم نشسته منم
بر زورق شکسته منم
ای ناخدای عالم
تا نام من رقم زده شد
یکباره مهر غم زده شد
بر سرنوشت عالم
گفتم بهار
خنده زد و گفت
ای دریغ
دیگر بهار رفته نمی آید
گفتم پرنده ؟
گفت اینجا پرنده نیست
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست .
گفتم
درون چشم تو دیگر ؟
گفت دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست
اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست ...
با تشکر از وبلاگ داغ باران - علی محمدی


