X
تبلیغات
شعرهای ناب ناب

 

 

 

مرگ نوشته صادق هدايت


چه لغت بيمناک وشورانگيزي است! از شنيدن آن احساسات جانگدازي به انسان دست مي‌دهد خنده را از لب مي‌زدايد شادماني را از دل مي‌برد تيرگي و افسردگي آورده هزار گونه انديشه هاي پريشان از جلو چشم مي گذراند.

زندگاني از مرگ جدايي ناپذير است. تا زندگاني نباشد مرگ نخواهد بود و همچنيين تا مرگ نباشد زندگاني وجود خارجي نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترين ذره روي زمين دير يا زود مي‌ميرند: سنگ‌ها گياه‌ها جانوران هر کدام پي در پي به دنيا آمده و به سراي نيستي رهسپار مي‌شده و در گوشه فراموشي مشتي گرد و غبار مي‌گردند. زمين لااباليانه گردش خود را در سپهر بي‌پايان دنبال مي‌کند طبيعت روي بازمانده آنها دوباره زندگاني را از سر مي‌گيرد: خورشيد پرتو افشاني مي‌کند نسيم مي‌وزد گلها هوا را خوشبو مي‌گردانند پرندگان نغمه سرايي مي‌کنند همه جنبندگان به جوش و خروش مي‌آيند.

آسمان لبخند مي‌زند زمين مي‌پروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگاني را درو مي‌کنند... .

مرگ همه هستي را به يک چشم نگريسته و سرنوشت آنها را يکسان مي‌کند: نه توانگر مي‌شناسد نه گدا نه پستي نه بلندي و در مغاک تيره آدميزاد گياه و جانور را در پهلوي يکديگر مي‌خواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخيمان از بيداد‌ گري خود دست مي‌کشند بي‌گناهان شکنجه نمي‌شوند نه ستمگر است نه ستمديده بزرگ و کوچک در خواب شيريني غنوده‌اند. چه خواب آرام و گواراي که روي بامداد را نمي‌بينند داد و فرياد و آشوب و غوغاي زندگاني را نمي‌شنوند. بهترين پناهي است براي دردها غم‌ها رنج ها و بيدادگري هاي زندگاني آتش شرربار هوي و هوس خاموش مي‌شود همه اين جنگ و جدال کشتار‌ها و زندگي ها کشمکش‌ها و خودستاني هاي آدميزاد در سينه خاک تاريک و سرما و تنگناي گور فروکش کرده آرام مي‌گيرد.

اگر مرگ نبود همه آرزويش را مي‌کردند فرياد هاي ناامدي به آسمان بلند مي‌شد به طبيعت نفرين مي‌فرستادند. اگر زندگاني سپري نمي‌شد چقدر تلخ و ترسناک بود.

هنگامي که آزمايش سخت و دشوار زندگاني چراغ هاي فريبنده جواني را خاموش کرده سرچشمه مهرباني خشک شده سردي تاريکي و زشتي گريبانگير مي‌گردد اوست که چاره مي‌بخشد اوست که اندام خميده سيماي پرچين تن رنجور را در خوابگاه آسايش مي‌نهد.

اي مرگ! تو از غم و اندوه زندگاني کاسته آن را از دوش بر‌مي‌داري. سيه روز تيره بخت سرگردان را سر و سامان مي‌دهي تو نوشداروي ماتمزدگي و نااميدي مي‌باشي ديده سرشک بار را خشک مي‌گرداني تو مانند مادر مهرباني هستي که بچه خود را پس از يک روز توفاني در آغوش کشيده نوازش مي‌کند و مي‌خواباند تو زندگاني تلخ زندگاني درنده نيستي که آدميان را به سوي گمراهي کشانيده در گرداب سهمناک پرتاب مي‌کند تو هستي که به دون پروري فرومايگي خودپسندي چشم‌‌تنگي و آز آدميزاد خنديده پرده به روي کارهاي ناشايسته او مي‌گستراني.

کيست که شراب شرنگ آگين تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گريزان است فرشته تابناک را اهريمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بيم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان مي‌زند؟ تو پرتو درخشاني اما تاريکيت مي‌پندارند تو سروش فرخنده شادماني هستي اما در آستانه تو شيون مي‌کشند تو فرستاده سوگواري نيستي تو درمان دل‌هاي پژمرده مي‌باشي تو دريچه اميد به روي نا اميدان باز مي‌کني تو از کاروان خسته و درمانده زندگاني ميهمان نوازي کرده آنها را از رنج راه و خستگي مي‌رهاني تو سزاوار ستايش هستي تو زندگاني جاويدان داري...

نوشته شده توسط محمودی در جمعه نهم مهر 1389 ساعت 10:16 | لینک ثابت |

باید از محشر گذشت این لجن زاری که من دیدم سزای صخره هاست

گوهر روشن دل از کان جهانی دیگر است

عذر می خواهم پری ،من نمی گنجم در آن چشمان تنگ

با دل من آسمانها نیز تنگی می کنند

روی جنگل ها می آیم فرود،شاخه زلفی گو مباش

آب دریاها کفاف تشنه ی این درد نیست

یک شب مهتابی از این تنگنای

از فراز کوه ها پر میزنم ... می گذارم میروم

نامه ی خود می برم ... دردسر کم میکنم

.

.

چشم هایی خیره می پاید مرا

غرش تمساح می آید به گوش

کبر فرعونی و صدر سامری

دست موسی و محمد(ص) با من است

.

.

میرویم،وعده ی آنجا که با هم روز و شب را آشتی است

صبح چندان دور نیست...

نوشته شده توسط محمودی در یکشنبه هفدهم مرداد 1389 ساعت 16:59 | لینک ثابت |

جوانمرد بودن در عین مرد نبودن

جان دادن در ورای جان گرفتن

سیلی خوردن و باز علی گفتن

بین در و دیوار آرام خفتن

اینها همه یعنی از فاطمه چیزی نوشتن

در یک کلام یعنی عمری مرگ را به بازی گرفتن


یه روز یه باغبونی .... یه مرد آسمونی

نهالی کاشت میونه...باغچه ی مهربونی

می گفت سفر که رفتم...یه روز و روزگاری

این بوته ی یاس من...می مونه یادگاری

هر روز غروب عطر یاس تو کوچه ها می پیچید.

میون کوچه باغ ها بوی خدا می پیچید

اونایی که نداشتن...از خوبی ها نشونه

دیدن که خوبیه یاس...باعث زشتی شونه

عابرای بی احساس ... پا گذاشتن روی یاس

ساقه هاشو شکستن... آدمای نا سپاس

یاس جوون مرگمون...تکیه زدش به دیوار

خواست بزنه جوونه...اما سر اومد بهار

یه باغبون دیگه...شبونه یاس رو بر داشت

پنهون ز نامحرمان...تو باغ دیگه ایی کاشت

هزار ساله کوچه ها...پر می شه از عطر یاس

اما مکان اون گل... مونده هنوز ناشناس

دانلود این آهنگ

نوشته شده توسط محمودی در پنجشنبه دهم تیر 1389 ساعت 16:1 | لینک ثابت |
يك آهنگ زيبا در وصف مولا بنام بابا حيدر مدد از علي ايزدي را برايتان گذاشتم. اين آهنگ تقديمي است از من به تمام مريدان مولا علي.

من خراباتيم و باده پرست

در خرابات مغان عاشق و مست

مي كشندم چو سبوح دوش به دوش

مي برندم چو قدح دست به دست

من مست مستم بابا حيدر مدد

از غم شكستم بابا حيدر مدد

 

باز دوباره غم دنيا تو دل من لونه كرده

هاي و هايم همه اهل دلو و ديوونه كرده

تو بگو حرفامو من به كي بگم

تو بگو دردام من به كي بگم

آخه ما غير علي يار نداريم

غير مولا با كسي كار نداريم

من مست مستم بابا حيدر مدد

از غم شكستم بابا حيدر مدد

ز دست ديده و دل هر دو فرياد بابا حيدر مدد

كه هرچه ديده بيند دل كند ياد بابا حيدر مدد

بسازم خنجري نيشش ز فولاد بابا حيدر مدد

زنم بر ديده تا دل گردد آزاد بابا حيدر مدد

من مست مستم بابا حيدر مدد

از غم شكستم بابا حيدر مدد

 

شو تاريك و دشتسون و مو مست ،بابا حيدر مدد

قدح از دست مو افتاد و نشكست ،بابا حيدر مدد

نگهدارم ده اش نيكو نگهداشت ، بابا حيدر مدد

وگرنه صد قدح نفتاده و بشكست ،بابا حيدر مدد

من مست مستم بابا حيدر مدد

از غم شكستم بابا حيدر مدد

براي دانلود اين آهنگ اينجا كليك كنيد(زمان تقريبي دانلود7 دقيقه)


نوشته شده توسط محمودی در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389 ساعت 15:34 | لینک ثابت |
 

در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در ا نزوا مي

 خورد و ميتراشد.

 اين دردها را نميشود به كسي اظهار كرد ، چون عموماً عادت دارند كه

 اين دردهاي باور نكرد ني را جز اتفاقات و پيشامدهاي نادر و عجيب

 بشمارند.

                                (سطرهاي آغازين رمان بوف كور از صادق هدايت).

 

                                                         ****

گلپونه های وحشی دشت امیدم

وقت سـحر شد

خاموشی شـب رفت و فردایی دگر شد

من مانده ام تنـها میان سـیـل غمها

من مانده ام تنهـای تنهـا

من مرغک افسرده ای بر شاخسارم

گلپونه ها ، گلپونه ها چشـم انتظارم

من مانده ام تنهـای تنهـا

می خواهم اکنون تا سحرگاهان بخوانم

افسرده ام ، دیوانه ام ، آزرده جانم

گلپونه ها ، گلپونه ها غمها مرا کشت

گلپونه ها آزار آدمها مرا کشت

گلپونه ها دیگر خدا هم یاد من نیست

همدرد دل شبها بجز فریاد من نیست

آه ! ای پرستوهای ره گم کرده دشت

با من بمانید با من بخوانید

                                    خواننده: استاد اکبر گلپایگانی

نوشته شده توسط محمودی در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 22:47 | لینک ثابت |

اعتراف

من زندگی را دوست دارم ولی


از زندگی دوباره می ترسم


دین را دوست دارم


ولی از کشیش ها می ترسم


قانون را دوست دارم


ولی از پاسبان ها می ترسم


عشق را دوست دارم


ولی از زن ها می ترسم


کودکان را دوست دارم


ولی از آینه می ترسم


سلام را دوست دارم


ولی از زبانم می ترسم


من می ترسم


پس هستم


اینچنین می گذرد روز و روزگار من


من روز را دوست دارم


ولی از روزگار می ترسم

نوشته شده توسط محمودی در پنجشنبه نهم مهر 1388 ساعت 3:18 | لینک ثابت |
استاد اکبر گلپایگانی مرد حنجره طلایی در بیمارستان پارس تهران تحت عمل جراحی قرار گرفت. برای این افتخار آواز ایران زمین آرزوی سلامتی و شفای عاجل می کنیم.

با هم یکی از آهنگهای خاطره انگیز استاد را مرور می کنیم:

عجب عمرا تموم شد

چه دور از هم حروم شد

چه خاطرات شیرینی که مونده و نا تموم شد

دانلود این آهنگ

نوشته شده توسط محمودی در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ساعت 19:45 | لینک ثابت |

غلام بچه مکتبی جاهل مسلک و ساده دل روزی از استاد پیر خود اجازه گرفت تا بجای قرائت انشاء نامه ای که حکایت از بی وفایی یار بود را برای همشاگردیهایش بیان کند و استاد پیر با این تقاظای جسورانه وی موافقت کرد:

 

عشق من زینب خاتون ، با وفا و مهربون

عشق من برگ خزون ، عشق من آب روون

آب روون خوردند ، زینب خاتون و بردند...

 

اونقده برام عزیزه ، میمیرمه زنده میشم

ی قطره اشک بریزه ، بسته به جونم جونش

قربون اون وفا و اون قلب مهربونش

ما رو دست غم سپردند ، زینب خاتون و بردند...

 

دهل اوردند از راه دور ، چشماشو کردند کور کور

الماس و زر اوردند، مرغ تاج به سر اوردند

شمش طلا اوردند ،زینب خاتون و بردند ...

 

انگار طلسمش کردند ، مال و منال دنیا رو انگار به اسمش کردند

زبونش و بسته کردند ، روحش و خسته کردند

نشسته بودند زیر پاش ، راهی نمونده بود براش

راضی نبود ! راضی شد ، با گرگا همبازی شد

 

گیلاس باغم اون بود ، چشم و چراغم اون بود

مردم پر از رنگ و ریان، کشیک کشیدم که نیان

هی در باغ و بستم ، هی پشت در نشستم

تا ی صدای پا اومد مردم از جا جستم

دیوار کوتاه بود پریدند ، گیلاس باغم و چیدند

شسته نشسته خوردند ، زینب خاتون و بردند ...

نوشته شده توسط محمودی در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت 12:3 | لینک ثابت |

ای وطن ای ریشۀ من

دلم از تنهایی تو حتی یک نفس جدا نیست

گله سر کن که می دونم گله هات یکی دو تا نیست

ای وطن ای ریشۀ من ! عشق من اندیشۀ من !

گور من گهوارۀ من ! قلب پاره پارۀ من !

بگو از اونا که رفتند ، تو رو بی صدا شکستند

بگو از اونا که موندند ، دلتو اینجا شکستند

با همه عذاب دیروز دل به فردای تو بستند

توی این روزای خوب هم می بینی که با تو هستند

اما من نه اهل سودام ، نه به فکر ترک اینجام

اهل تو از ریشه تو ، خاک تو خون تو رگهام

ای وطن ای ریشۀ من ! عشق من اندیشۀ من !

گور من گهوارۀ من ! قلب پاره پارۀ من !

دلم از تنهایی تو حتی یک نفس جدا نیست

گله سر کن که می دونم گله هات یکی دو تا نیست

دانلود این آهنگ زیبا خواننده: استاد اکبر گپایگانی (دستگاه سه گاه)

نوشته شده توسط محمودی در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 ساعت 3:14 | لینک ثابت |

    اگر داغ رسم قديم شقايق نبود
    اگر دفتر خاطرات طراوت
    پر از ردپاي دقايق نبود
    اگر ذهن آيينه خالي نبود
    اگر عادت عابران بي خيالي نبود
    اگر گوش سنگين اين كوچه ها
    فقط يك نفس مي توانست
    طنين عبوري نسيمانه را
    به خاطر بسپارد
    اگر آسمان مي توانست يكريز
    شبي چشم هاي درشت تو را جاي شبنم ببارد
    اگر ردپاي نگاه تو را
    باد و باران
    از اين كوچه ها آب و جارو نمي كرد
    اگر قلك كودكي لحظه ها را پس انداز مي كرد
    اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را
    براي كسي باز مي كرد
    و مي شد به رسم امانت
    گلي را به دست زمين بسپريم
    و از آسمان پس بگيريم
    اگر خاك كافر نبود
    و روي حقيقت نمي ريخت
    اگر ساعت آسمان دور باطل نمي زد
    اگر كوه ها كر نبودند
    اگر آبها تر نبودند
    اگر باد مي ايستاد
    اگر حرفهاي دلم بي اگر بود
    اگر فرصت چشم من بيشتر بود
    اگر مي توانستم از خاك
    يك دسته لبخند پرپر بچينم
    تو را مي توانستم
    اي دور
    از دور
    يك بار ديگر ببينم

 

(زنده یاد قیصر امین پور)

نوشته شده توسط محمودی در جمعه یکم خرداد 1388 ساعت 3:40 | لینک ثابت |